بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۰۵

زندگی راحت بود پاهای‌مان را دراز کردیم دست‌های مان را برافراشتیم و چشم بسته به دنیا آمدیم اما اکنون، زندگی بی رحم شده است از دست‌های‌مان خون می‌چکد از پاهای‌مان خستگی و چشم‌هایی که نمی‌دانیم .به کدام سو بازشان کنیم
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 9