بیندوری و دوزخ
شعر شماره ۱۴
گاو اگر چه کمالش چریدن است
و سگ، همین که واق میکند
من اما
باغوحشی ببار نشسته ام
که زخم میزند
هار میشود
میدرد
مرا به تازیانه بکش
و بند بند شعرت را در من گسیل کن
من روح گمگشتهی انسانم
”“آنم آرزوست
از مجموعه «بیندوری و دوزخ» · صفحه 18