بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۲۱

سکوت کردیم که تا انتهای تصورشان، احمق فرض‌مان کنند جشن بگیرند و به احترام، آن‌قدر استوار بایستند که باورمان شود دوستش دارند و من، از همین ترسیده ام از همین می‌ترسم ‌که وقتی به خوش‌بختی فکر می‌کنم :ام بزند مبادا کسی به شانه که هی! بایست .دارند سرود می‌خوانند
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 26