بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۵۷

تا آمدم از آب و نان و برابری حرف بزنم گفتندکمونیست شده‌ای، از خدا بترس از خدا ترسیدم خواستم به اعتبار زمان برای سگ و درخت و آب حقی قائل شوم گفتند روند های دموکراتیک بر تو چیره شده است، ازخدا بترس از خدا ترسیدم هنوز هم می‌ترسم :و مطمئنم بعدِ مرگ هم عده‌ای خواهند گفت ترسوی بیچاره .بچه مسلمون خرافاتی مُرد
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 67