من هم آدمم

فقر

آن باال ابری سمج روی شهر که خیال رفتن‌ش نیست این پایین با بوی غلیظی از چَرس زیر پلی سگ نخواب می‌گیرد روسپی زنی از خاطرش مثل جبر برای مردی که دو پا می‌خواهد تا حافظه هیچ ویلچری نرسد به زمینگیری‌اش بدهکارست به همه زندگی این زیر می‌فروشد زن باز بوی تن مرد دو پای ویلچری‌اش و باران ... آرزو دارد این پل خراب شد
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 21 تا 22