من هم آدمم

قربانی

هنوز قربانی همان گلوله‌ام که به شهرم زخم زد پدرم و سرم بلندتر از درختی که یک گوشه افتاده باشد غریب هر چه قد کشید بد کشید تا کالشینکوف این جهاز مادران دلبری کند هنوز روی دست‌هایی که شلیک می‌کردند شبیه نقل ونبات گلوله می‌خوردند و کِل می‌زدند کوچه تنگه، بله، عروس قشنگه، بله !دست به زلفاش نزنید آبستنِ تنهایی‌ست زلف‌های بلندی که بخت کوتاهش کرد هر چه مرگ تعارف می‌کند نمی‌میرد کسی مثل طالبی که جیک جیک‌اش تمام نه تا آدمی شود برای دخترش ته کوچه پسری که افتاده الی دین تا سایه‌ای شود برای مادر مادری که شوهری نداشت بر سر ندارد تا زن که زندگی‌ست تنها جمعه‌گی نکند زیر پلنگی که افتاده روش دست برده در بند بندش تا جدا کند سینه‌هاش که میخ شده‌اند در کابل و خیره‌اند به آسمان که دست اگر برای گرفتن بود باید می‌گرفت کسی !نگرفت دو کشته کم و زیادش فرقی نمی‌کند تو هم شهید می‌شوی و آن‌که سینه‌ سوخته سوخته می‌شود سینه‌اش بهشت می‌رود با همان حوری هماغوشی می‌کند که در قندهار قند در دل آب می‌کرد در هرات لب نداشت که بگوید دوستت دارم و در کابل روسری‌اش در باد سوخت اهلل اکبر شد سوخت تشییع شد جنازه و تابوت سوخت روی دست روی دست‌هایی که سنگ کم آوردند تا بزنند به سار، ساره و سارا که از دارِ دنیا فقط دار داشت نه دارا نه دارائی که در مشهد کمتر از کافی بود تا حرف بزند در یونان بیشتر و مکدونالد که بیست سالگی‌اش را خورد حتی نفهمید دلش اگر گرفت سرش را کجای بالش بگذارد تا مادری کند براش و فراموش چطور در ده به آب زد تا بیست نرسید و سی سالِ آزگار مثل پدر با سایه جنگید همسایه جنگید سهمش اما گلوله‌ای بود که اول این شعر شلیک شد شلیک کرد و شهر مثل کاغذ‌هوایی از پشت بام افتاد و من در رفتم از امان خودم هر کجا بروم تلو تلو می‌خورد دور سرم بیابانی وسط شهر و درختی که شاخه‌هاش دینامیت‌های بالقوه‌اند حال انفجار دارند در سرم زیر بالشم
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 56 تا 60