صفحه ۱۳
نوشته شماره ۱۶
روی نیمکت ایستگاه قطار نشسته بودم و از نادر دفعاتی بود که میتوانستم در
.چنین موقعیتی با تمرکز کامل حواس چیزی را بخوانم
از مقابلم گذشت و جوری نگاهم کرد که سرم از صفحهی کتاب به چشمهایش
گره خورد. همینطور که میگذشت هر چند متر به پشت سرش نگاه میکرد. انگار
چشمهایش میخواست چیزی بگوید. رفت و روی آخرین نیمکت دور از من
.نشست
من هم دوباره به خواندن کتابم شروع کردم و همینطور که میخواندم زیر
،چشمی نگاهش میکردم که دارد نگاهم میکند. کتاب سطرهای جذابی داشت
نمیشد وقت تلف کرد و نخواند، غرقش شده بودم که او دوباره از مقابلم گذشت
.و برگشت
هایشچشمهایم دوباره چفت چشمهایش شد، میخواستم غرق شوم در چشم
که حاال دیگر اذیتم میکرد و نمیگذاشت به سطرهای کتاب تمرکز کنم. مطمئن
.شده بودم چشمهایی به این زیبایی دروغ نمیگوید، یک چیزی میخواهد
صدایش کردم، دستم را بردم توی جیبم و پرسیدم چیزی الزم داری؟
.سرش را انداخت پایین
.روی شیشه قطارِ در حال حرکت برایم قلبی کشید
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 25