صفحه ۱۳
نوشته شماره ۱۸
تمام زندگی باید به جزییاتش بنازد اگر نه کلیات آن به همین خالصه میشود
که آدم غنی یا فقیراست، چند صباحی زندگی میکند و همه اینها با مرگ به
!سرانجام میرسد، تمام
جزئیات محرکاند، قدرتی خارقالعاده دارند. مثل کشف یک کلمه، یک شعر
.یا کشف لذت بوسهای تازه که جان میدهد به مُ رده
،من لبخندی بیگانهای را در خودم ذخیره میکنم. شاید اسمش را ندانم
.چهرهاش را فراموش کنم اما لبخندش را هرگز
.حتم دارم در جاه و گاه دیگری به دیگری انتقالش میدهم
آفتاب یک کلیت محض است، همانقدر که مهرباناست، میسوزاند. اما از
هر غروب و طلوعی مگر میشود به سادگی گذشت؟
.یا مثلن از همین سایهی گلدان لبِ پنجرهی روی دیوار اتاق
.از همین اهتزاز نرم شاخهای نازک
و از همین نسیمی که پهنای صورتم را لمس میکند، احمقم مگر که به وجد
.نیایم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 27