صفحه ۱۳

نوشته شماره ۳۷

اگر بپذیریم در زندگی حماقت‏های زیادی را مرتکب می‏شویم، یکی از بزرگترین حماقت‏ها این است که تقال می‏کنیم به دیگران برسیم و مثل دیگران باشیم. به همین دلیل ما همه شبیه هم شده‏ایم، همه دوست داریم تحصیل کنیم؛ مهندس و دکتر بشویم، پول در بیاوریم، ازدواج کنیم و بچه‏دار شویم. بدون این‏که لحظه‏ای فکر کنیم چرا؟! در این مسیر، دلتنگ و تنها و بدخُ لق می‏شویم، با خودمان و دیگران می‏جنگیم، روی باورهامان پا می‏گذاریم و گاهی به طرز فجیعی احساس .بدبختی می‏کنیم ما موظف به هیچ کاری نیستیم، ما همینی‏ هستیم که هستیم و همه در جایی قرار داریم که باید باشیم، نه بیشتر نه کمتر. جدای خوب و بد، رضایت یا شکایت از وضعیت فعلی اگر به گذشته نگاه کنیم همه می‏خواستیم همینی بشویم که حاال هستیم و هیچکس مسئول دلتنگی، بدخُ لقی و تنهایی یا بدبختی ما نیست. اینکه اشیاء رفته رفته برای ما رنگ باخته و آدم‏ها خالی از معنا می‏شوند و به محض این که به هدف‏مان می‏رسیم دل‏زده و کسل می‏شویم و از حالِ ‏مان بدمان می‏آید و شکایت داریم برای اینست که ما در بازی و رقابتی پیروز شده‏ایم که انتخاب ما نبوده بلکه تحت شرایط ناگزیر به اشتراک بودیم و کارهایی را انجام .داده‏ایم که اصلن دوست‏شان نداشتیم سرآخر هم سال‏ها بعد با حسرت به گذشته نگاه می‏کنیم، جلوی خودمان !می‏ایستیم و از خودمان می‏پرسیم خوب که چی؟! واقعن همین را می‏خواستیم؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 46