صفحه ۱۳

نوشته شماره ۳۹

از جایی به بعد عشق دیگر معنایی ندارد، رابطه رنگ می‏بازد و جایش را می‏دهد به دیگر چیزها. رقابت به وجود می‏آید، می‏خواهی تو اولین کسی نباشی که عقب .کشیده‏ای، منتظر فرصتی هستی که طرف خودش برود اما در واقع هر دونفر دیگر چیز جدیدی برای هم ندارید، باعث عذاب هم هستید، خسته‏کُ ن و حوصله سَ ربر. دنبال بهانه می‏گردی که نقطۀ پایانی به این رابطه بگذاری، اما جرات‏اش را نداری پا پیش بگذاری و تمامش کنی، می‏ترسی .عذاب وجدانی که شب‏ها شاید سراغت بیاید نگذارد بخوابی معلومه! دیگر دوستش نداری، دلت جدیدن برای دیگری می‏تپد اما تو راحت نمی‏توانی قطع‏اش کنی، پس هی خودت را عذاب می‏دهی، هی او را عذاب می‏دهی. تظاهر می‏کنی به دوست داشتن، به صمیمیت، اما دلت می‏خواهد .واقعن یکی این رشته را قطع کند تا تو رها شوی، تا او را هم رها کنی از همین‏جاست که اشتباهات تو شروع می‏شود، شک به دلت می‏افتد و می‏ترسی دوباره به دیگری دل ببازی، سخت عاشق می‏شوی و هر دوست داشتنی .دلت را می‏زند
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 48