صفحه ۱۳
نوشته شماره ۴۵
همهچیز خوبست ولی من به شدت خوب نیستم. مدتیست سردرگمی و
،بیقراری عجیبی به سر و جانم افتاده است و رهایم نمیکند. حس میکنم پُ رم
باید ببارم اما نمیدانم از چی و نمیدانم چگونه میشود بارید. گاهی هم حس
میکنم خالی شدهام از همه چیز و هیچ اتفاقی خوشحالم نمیکند. بارها این
چنین بودهام و این مرض یکی دوهفتهای مهمانم بوده است و بعدش به روال
.عادی زندگی برگشتهام. اما اینبار مثل یک غده در سرم جا خوش کرده است
هر سفری دورترم میکند و هر مهمانی یا پارتی که میروم بیشتر با حوصلهسربری و
خستهکنندهگیام آشنا میشوم. آمده بود به جشن هالووین ببردم، آشفتهگیام را
که دید بدون آنکه چیزی بگوید روی صندلی کنارم در بالکون لیلیه نشست و به
.حرفهایم گوش داد. من فارسی حرف میزدم. او میشنید و نمیفهمید
.گاهی آدم نیاز دارد حرفهایش را بزند، حتا اگر کسی نفهمد
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 54