صفحه ۱۳
نوشته شماره ۷۷
سناریوی حالت بدتر
.من آدم خوشبختی هستم. چون آدمهای بدبختتر از من هم وجود دارند
همهی آدمها میتوانند احساس خوشبختی کنند. چون دور و برشان همیشه
.بدبختتر از خودشان وجود دارد
با این اوصاف میتوانم بگویم از بچهگی احساس خوشبختی میکردم. مثلن
همینکه پدر از میان جنگ و توپ و ماین نان به خانه میآورد و هنوز نای فریاد
کشیدن داشت، کافی بود. این که عصبی بود و ما را میزد. اینکه دوو میداد و به
جدوآباد خودش هم لعنت میفرستاد، مهم نبود. مهم این بود که نمیگذاشت از
گشنهگی بمیریم. او همه اعضای خانواده را به یک چشم میدید. حتا وقتی هم که
از کوره در میرفت بین هیچ کدام ما فرق نمیگذاشت. همه را به شکل یکسانی
.کتک میزد
باری خواستم ورژن دیگری از پدر را متصور شوم. اما وقتی پشت دست عباس
را دیدم که با بافور داغ شده بود. باز احساس خوشبختی عمیقی کردم. به پدرم
.افتخار کردم
بیچاره عباس! از دلم دودها برایش به هوا رفت. در تمام محله ما کیس بدتری از
او نبود. ازینرو او باید کسی را از محالت و شهرها و کشورهای دیگر پیدا میکرد که
.خودش را با او مقایسه کند تا احساس خوشبختی به او دست بدهد
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 90