نقدی بر مجموعه «من هم آدمم» و «برادریدن»
مصطفی صمدی و فراواننویسی
نقد از: افسانه واحدیار
## مقدمه
در حیطهی شعر نوگرا ـ سپید ـ دههی هشتاد و نود سه جریان برجسته؛ شعر زبان، شعر گفتار و سادهنویسی، سرایندهگان و طرفداران بیشتری نسبت به سایر جریانهای شعر سپید داشته است. شعر زبان با توجه به عدم قطعیت، نسبیگرایی، نحوشکنی، بازیهای زبانی و... دچار ابهامزدگی سختفهمی شده است. شعرای این جریان به قول علی باباچاهی «شعر را به شرکت سهامی خاصی تبدیل کردند که عدهی کمی میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند». در مقابل آن جریان سادهنویسی قرار دارد که با سهلانگاری و صراحتنویسی شعر را به ابتذال کشانده است. مصطفی صمدی هوشمندانه راه میانه را برگزیده و شعرش سنتزی است از این دو جریان. با اینکه خیلی از فاکتورهای شعر زبان در کارهایش به چشم میخورد، اما خوشبختانه آن سختخوانی که در شعر خیلی از شعرای این جریان دیده میشود، در شعر او کمتر نمود یافته است.
صمدی سرودن شعر را در دههی نود آغاز کرده و پیوسته مینویسد. این نوشتار پیوسته، گاه منجر به خلق شعرهایی با فضاهایی مشابه میشود و گاه هم از میان این بسیارنویسیها کارهای قابل تأملی بیرون میجهد که نمیتوان از کنارشان بیاعتنا رد شد. این شاعر از سال ۱۳۹۵ تا کنون چهار مجموعه شعر «بین دوزخ و دوری»، «من هم آدمم»، «عشق رحمهالله علیه» و «برادریدن» را منتشر کرده است. آثار منتشر شده او نشان میدهد که شاعریست دغدغهمند؛ تا حدودی با آگاهی از اصول سرایش شعر، نظریههای مدرن و شناخت انسان زمانهاش دارد عمل میکند. این مهم در برهوت کمیابی شاعران با مطالعه و آگاه از نیازهای شعر زمان و فضاهای تازه در شعر این جغرافیا، خوشبینی مرا نسبت به آینده شعریاش قوت میبخشد. در ادامه مروری به دو مجموعه «من هم آدمم» و «برادریدن» خواهم کرد.
## من هم آدمم
این مجموعه در سال ۱۳۹۶ توسط «نشر جوان» منتشر شده است که در برگیرنده سی قطعه شعر سپید میباشد.
مجموعه «من هم آدمم» بر خلاف مجموعه قبلی و مجموعههای بعدی شاعر از لحاظ محتوایی دارای کارهای عمیق و متنوعی میباشد و برخی از اشعارش تفسیرهای تأویلی را میطلبد. همچنان از لحاظ فرمیک و بُعد تکنیکی نیز قابل تأمل است. او با استفاده از شگردهای مدرن مثل چندصدایی، فاصلهگذاری، زبانپریشی...، حال و هوای تازهای به اشعارش بخشیده است.
درونمایهی کارهای این مجموعه را شعرهای اجتماعی، نوستالژیک و عاشقانه تشکیل میدهد. صمدی در شعرهای اجتماعی به بازنمایی احوال انسان در فضایی جنگزده پرداخته است. انسانی که سه دهه است دارد در میان باروت نفس میکشد و روند قهقرایی وضعیت منجر به ناامیدی و از بین رفتن خوشبینیاش نسبت به آینده شده است. وجودش مملو از تنشهای روحی خشم و بیماریهای روانی است.
در شعر زیر صمدی به بیان تنشهای روحی و نمایش وضعیت انسانی که درگیر رواننژندی و اختلال روحی PBA است پرداخته است. انسانی که کنترلی بر رفتارش ندارد، بدون هیچ محرک خندهآوری، به طور نابهجا و بیاختیار میخندد:
سلام خواهر/ چه ناشیانه میخندی/ خواهر؟/ بس کن/ با توام/ جلوی خنده بابا را بگیر/ بگو مثل قبل/ قبل قرصهایش عصبی شود/ بگو که رادیو را من شکستهام/ بگو که فحش دهد/ داد بزند/ از خانه بیرونم کند/ خواهر؟ خواهر جان بگو نخندد.
(صمدی، ۱۳۹۶: ۲)
این شعر مبین فضایی حقیقی و تجربهی زیسته شاعر میباشد. ملموس و عینی بودن تصاویر آن منجر به ایجاد فضایی صمیمی شده است.
## آشناییزدایی
### Defamiliarization
ادبیات توانایی دارد که غبار از روی اشیا و مظاهر جهان برگیرد و همهی پدیدههای شناخته شده را از نو و به گونهای متفاوت به مخاطب بشناساند. شگردی که این مسئولیت خطیر را به عهده دارد آشناییزدایی نامیده میشود. آشناییزدایی یعنی غریبه کردن مفاهیم آشنا و شناخته شده به منظور تازگی بخشیدن به پدیدهها تا مخاطب لذت بیشتری ببرد. چون همیشه این نوبودن و تازگی است که نگاه را به خود جلب میکند و عامل تمایز محسوب میشود.
ویکتور شکلوفسکی (۱۸۹۳ـ۱۹۸۴) منتقد روسی وابسته به مکتب فرمالیسم معتقد است که «ادبیات دنیای ادراک روزمره را ناآشنا میکند تا ذوق معتاد خواننده را برای درک شور و احساس تازه برانگیزد، به این معنی که نویسنده یا شاعر، مفاهیم آشنا را که بر اثر تکرار و عادت، جلوه و تأثیر خود را از دست دادهاند، از راههای مختلف ناآشنا میکند و بدین ترتیب است که ادبیات وظیفه خود را که بازسازی و بازشناساندن زیباییهای پنهان در این نوع مفاهیم است انجام میدهد» (میرصادقی، ۱۳۸۸: ۱۱).
آشناییزدایی یا به شکل انحراف از قواعد حاکم بر زبان (هنجارگریزی) یا با افزودن اصولی تازه بر قواعد حاکم بر زبان (قاعدهافزایی) صورت میگیرد.
در این مجموعه تکنیک آشناییزدایی بسامد زیادی دارد. در شعر «دلدقی» که درونمایهی نسبتاً غنایی دارد در محور جانشینی کلام به جای عبارات کلیشهای مثل (دلتنگم برای تو) یا (غمگینم برای تو) از میان تمام ظرفیتهای زبانی خود واژه «طالب» را گزینش کرده است که نماد تخریبگری است. به این قسم از یک جملهی کلیشهای آشناییزدایی کرده و سبب برجستهسازی شده و در زبان عادی و خودکار وقفه ایجاد کرده است:
دلم تنگ/ اوضاعم خراب/ و یک شهر طالبم برای تو
(همان، ۲۸)
در زبان فارسی هنجار رایج این است که همیشه همراه با معدود عدد میآید، اما صمدی در این قاعده دست برده است و همراه با «سالگی» به جای آوردن عدد واژهی «مداد» را همنشین کرده است. «مدادسالگی» دلالت بر دوره کودکی و مشق نوشتن با مداد را تداعی میکند. با این تغییر هوشمندانه از این ساختار زبانی آشناییزدایی کرده است که منجر به برجستهسازی و زیبایی هنری این گزاره شده است:
و مدادسالگیاش/ که فرو رفته در نقش/ نقاشی
(همان، ص ۴۱)
یا در بند زیر شاهد قاعدهافزایی هستیم. شاعر با تکرار ۱۲ مرتبه واج «س» باعث افزایش موسیقی کلام و القای سوز سرما را برجسته کرده است که در گذشته به این شیوه کاربرد «همحروفی» میگفتند:
چقدر خستهســت/ سر/ باز میبارد ســرش/ سازگار نیست دستی/ که سازمان دهد به سرش/ بشارت دهد به برش/ و سوسو بزند برای کردن یک غلط/ کنار سردی شومینه
(همان، ص ۵۴)
## برادریدن
نام کتاب معرف اندیشهی شاعر در این مجموعه بوده و دارای شاخصه چندتأویلی میباشد؛ چندین معنا را به ذهن القا میکند؛ در درجه اول ما را به یاد خطاب کردن طالب را برادر، توسط دولتمردان این سرزمین میاندازد. خطابی که با توجه به عملکرد و جنایاتی که این گروه انجام میدهند دور از انصاف و نشانه کمخردی است. برادری که درندهخو و جانی است از دیگر معانی ضمنی این واژه میباشد. همچنان برادریدن مصدر جعلی است که جزء دوم آن معنای مستهجن و سخیفی دارد که خیلی زود به ذهن تداعی میشود.
ده شعر اول مجموعه «برادریدن» مانند نامش بیشتر حول و حوش سوژهای به نام طالب، ملاعمر و در کل جنایاتی که ارتباط با عملکرد این گروه افراطگرا دارند میچرخد. شاعر در این مجموعه پابهپای رویدادهای تاریخی اجتماعی حرکت میکند. درونمایه برخی از اشعارش از حوادث روز تغذیه میکند، اما در اکثر موارد شاعر برعکس کتاب «من هم آدمم» از کنار تکنیکال ساختن و ارتقا بخشیدن سطرها از حالت گزارشی و ارجاعی به بیان استعاری و شاعرانه به راحتی گذشته است. همچنین حساسیت و سختگیری در زمینه پرداخت هنری دادن به شعر نداشته است.
از نکات دیگری که به اشعار این کتاب آسیب زده است خطابهای رک، مستقیم و نام گرفتنها میباشد. چنین رکنماییهایی سازهی ادبی را به ابزاری چون رسانه تبدیل میکند که خدمتگزار هدف خاصی است و برای اطلاعرسانی بهکار میرود. حتی خطر این است که متن ادبی تبدیل به بیانیهی سیاسی شود. شعر حقیقی و اصیل هیچگاه خودش را منحصر به زمان و جغرافیایی خاص نمیکند. هر قدر که به جای رکگویی و صراحتنویسی بیان نمادین و استعاری شود افراد بیشتری با شعر ارتباط برقرار میکنند و اقبال بیشتری برای فراروی تاریخی کسب میکنند، که متأسفانه صمدی در برخی از اشعار به آن توجه نکرده است مثلاً:
و در کابل، کابل خسته کابل ســوخته/ پایتخت درد، درد/ و مرگهای حتمی/ زنانت ســینه بر شــدند/ و مردانت دســته جمعی به گور/ ای فروختــه شــده در گندمک/ به قتل رســیده بــا عبدالرحمان/ خصی شده با طالبان/ قســم به پرچم رنگ باختهات/ که همیشه رنگ عوض میکند.
(صمدی، ۱۳۹۸: ۱۱)
شعر زمانی آغاز میشود که زبان از شکل عادی خود متحول شود. این تحول و دگردیسی است که عامل آفرینش شعر میباشد. وقتی میگویید: «شعر مینویسم» گزارشی از یک کنش ارائه کردید، اما اگر بگویید: «شعر میگریم» چون از نُرم زبان خارج شدهاید کلام وارد ساحت شعر شده است. شاعر هر سطری که مینویسد باید از خود این سوال را بپرسد که آیا عدول از هنجار عادی در زبان رخ داده است یا خیر.
در شعر زیر که روحیه اعتراضی ـ انتقادی بر آن حاکم است ما شاهد سطرهای درخشان و تأثیرگذار نیستیم. خروج از نُرمی که صحبتش رفت صورت نبسته است. شعر بر منطق نثر استوار است. «شمبورسکا» میگوید: «در نثر همه چیز میتواند باشد حتی شعر، اما در شعر باید فقط شعر باشد.» زبان این شعر ساده و یکدست و عاری از پیچیدگیهای هنری میباشد. همه دالها بر مدلولهای مشخص دلالت میکنند، متن تکلایه است و خواننده را درگیر دادههایش نمیکند. در این شعر ایجازمندی که اشعار سپید اقتضا میکند به دام اطناب غلتیده است و شعاریت کلام بر شعریت آن غلبه یافته است:
وقتی دانشگاه اجتماع ملاهاســت/ و مسجد جز خرابکاری نمیکند/ ما در دفاتــر اختناق و تملق/ طالبان را بــرادر نگوییم چی کنیم؟/ دل خوش کنیم به آینده، به آیندگان/ یا بریزیم به خیابانی/ که دیگر کاری از آن ســاخته نیست/ فســاد روح قانون را خورده اســت/ پارلمان جز تقبیح امور دم نمیزند/ ما باید دل خوش کنیم به اخبار طلوع...
(همان، ۲۰ـ۲۱)
باید اذعان کنم شعر هدف و غایتی غیر از خودش ندارد. هدف شعر خود شعر است. درست است که در شعر فارسی شعرا درس اخلاق، عرفان و... دادهاند. اما هرجا که بازتاب این مسایل صریح و آشکار است بر جوهر و زیبایی شعر لطمه وارد شده و جنبه شعریت آن سست شده است. اما وقتی اولویت را به بعد استتیکی کلام دادند و در حاشیه آن مسایلی اخلاقی، اجتماعی و عرفانی را به گونهی حل شده در صورت و زبان شعر ارائه کردهاند مؤثر واقع شده و باعث عظمت و زیبایی و ماندگاری شعر شده است.
صمدی گرچه در غربت زندگی میکند، اما چنان شعرش غرق حوادث ناگوار سرزمینش است که حس میکنی از نزدیکترین نما به حقایق خیره شده است، و خود را متعهد و مسئول در مقابل شوربختیها و نابسامانیهای مردم میداند. حقایق تلخ را درد میکشد و این درد را با ریختن در شعر تسکین میدهد. گویا اصل «حبالوطن من الایمان» در وجودش چنان نهادینه شده است که نمیتواند موطن ترک کردهاش را از یاد ببرد و به جاذبههای جهان اولی که در آن قدم میزند و نفس میکشد دل خوش کند.
آگاه هستم که از شاخصههای عمده شعر امروز پرداختن به مسایل اجتماعی و گاه سیاسی میباشد. اما فراموش نباید بکنیم که شعر با خبر، گزارش و تاریخ فرق دارد. ممکن است مواد خام خود را از اخبار و رویدادهای روز به طور مستقیم یا از طریق تلویزیون و شبکههای اجتماعی اخذ کند. اما باید پرداخت شاعرانه به آن داده شود و کلام کارکرد ادبی بیابد.
## مصطفی صمدی مردی فمنیست!
بخشی از مشکل فمنیستها و عامل به وجود آمدن جنبشهای زنانه مردان میباشند. مردانی که قوانین را به نفع خود نوشتهاند، زنان را استثمار کردهاند، برای در مرکز بودنشان در تمام عرصهها زنان را در حاشیه نگهداشته و هویت مستقل را از آنها گرفتهاند. در کنار زنان فمنیست عدهای از مردان که حق انسانی زنان را به رسمیت میشناسند و متوجه ستم تاریخی که این قشر متقبل شده است، هستند و برای برابری و از بین بردن نظام سرکوبگر مردسالاری تلاش کردند و میکنند.
این مردان باوجدان و عادل از فرادست بودن خودشان به بهای فرودست شدن دیگری راضی نیستند و از نگاه کردن به این دو کفه نامتوازن ترازوی انسانی هیچ لذتی نمیبرند و برای متوازنسازی آن تلاش میکنند. میدانند که توانمندی زن در میدان عمومی و مشارکت او در تأمین اقتصاد خانواده منجر به کمتر شدن مسئولیت مرد و سهولت در زندگی میشود. به این آگاهی رسیدهاند که آزادی و عدالت اجتماعی زمانی تحقق مییابد که هر دو قشر را در برگیرد. در غیر این صورت آزادی مردان بدون آزادی زنان مفهومی ندارد.
با وجود تلاشهای فراوان جامعه جهانی در این دو دهه هنوز هم حقوق اولیه زنان در این سرزمین پایمال میشود و روحیه زنستیزی و مردسالاری بر جامعه حاکم است. کسانی هم که به حیث فمنیست و کنشگر حقوق زن در این سرزمین فعالیت میکنند برای مطالبات حداقلی و کسب حقوق ابتدایی خود و همنوعانشان دارند تلاش میکنند. با توجه به بستر سنتزده جامعه در این زمینه روند تحول خیلی کند پیش میرود.
مصطفی صمدی متوجه یک اصل بنیادین شده است اینکه زنان جامعهاش نسبت به حقوق و وضعیت خود، آگاهی ندارند. گاه از تریبون شعرش برای آگاهیبخشی استفاده میکند و به زن نهیب میزند که برقعی که تو را در آن زندانی کردهاند آزاردهنده است و تو اگر بخواهی میتوانی از زیر این پوشش مشقتبار بیرون بیایی و محکوم به تحمل این زندان انفرادی (برقع) نیستی:
زیر آفتاب چله/ ســنگ وا میدهد/ آتش میگیرد چوب/ و آهن با ذوب تنهــا ذرهای فاصله دارد/ تو اما با پارچهای کشــیده بــر قامتت/ تمام درختــان زیبــا را/ زیبایی را هلاک کردهای/ با گونی متحرک/ که ســر ســوت میزند زیرش/ مثل دیگ بخار/ و شر شر عرق میریزد از برش/ به خودت رحم نمیکنــی/ به زیبایی رحم کن لااقل/ زیر آفتاب چهل درجه
(همان، ۴۴ـ۴۵)
خیابانآزاری، مبادله و به فروش رساندن زنان و جنبه کالاوارهگی آنها، نگاه جنسی به زن، لت و کوب و خشونت علیه زن از دیگر مباحث بغرنجی است که در شعر صمدی نمود یافته و صدای اعتراض این شاعر را نسبت به وضعیت نابرابر و تبعیضآمیز زن در جامعه افغانستانی انعکاس داده است:
باید فرو ببندیم چشــم/ و فراموش کنیم/ ســکینه در نمروز هفت ساله شوهر کرد/ ستاره هر روز بینیاش را از دست میدهد/ و فرخندههای زیــادی بیآنکه لنز دوربین بر آنها بیفتد/ له میشــوند و ســوزانده/ آنها همه ترســیدهاند/ هــوا را از آنها گرفتند/ لبانشــان را بریدند/ و صــدا را از آنهــا گرفتند/ دهانی ندارند که فریــاد بزنند حتی کمک!/ آه لیلا/ لیلای بدبخت/ لیلای بخت برگشــته این شــهر بیدر و پیکر/ وقتی غلام تو را به ده لک خرید ما هم ترسیده بودیم
(ص ۲۲)
درد در مقابلت رژه میرود/ زندگی تلف میشــود/ و هیچ طنابی حتی نیســت/ که بغضهایت را خفــه کنی/ دردهایــت را از آن بیاویزی/ دو دست داشــتی که مال تو نبودند/ شــوی/ تنها لای پایت را به رسمیت میشــناخت/ و ســرت بالشی اســت/ که هر جای خانه بگذاری/ هقهقت بند نمیآید
(ص ۴۲ـ۴۳)
## عاشقیت در شعر صمدی
گفتمان عشق از محورهای برجسته شعر فارسی بوده است، اما نگاه به عشق و معشوق در طول تاریخ شعر فارسی با توجه به مناسبات اجتماعی پیوسته رنگ عوض کرده و دگرگون شده است. در شعر کلاسیک به طور کلی معشوق از جایگاه والا و اقتدار زیادی برخوردار بوده است. اما عاشق همیشه در جایگاه پایین قرار داشته و عشق برایش پدیده مقدسی بود و دیگران را به عشقورزی و گرویدن به آن فرا میخواند.
در دوره مدرن انسان در مرکزیت جهان قرار میگیرد و دارای هویت فردی است. با تکیه بر خردگرایی واقعبینی به همه پدیدهها از جمله عشق نگاه میکند. همانگونه که از همهی پدیدهها انتظار دارد برایش سود و نفعی برساند عشق هم از این قاعده استثنا نیست.
در چند دههی اخیر زنان تا حدودی به آزادی نسبی دست یافتهاند؛ از خانهها و اندرونیها نجات یافته و وارد سپهر عمومی اجتماع شدهاند. همچنین با پیشرفت تکنولوژی و رواج مبایل، اینترنت و شبکههای اجتماعی آن، بُعد دور از دسترس بودن معشوق کمی تلطیف شده است. به این ترتیب دیگر عشق جنبه افلاطونی، روحانی و آرمانی خود را از دست داده است. دیگر آن مقام شامخ و والایی که معشوق شعر سنتی دارد سقوط کرده است. به گونهای که نه تنها شاعر خود را چون شعرای سنتی سگ معشوق نمیپندارد که خیلی راحت او را در شعر نفرین میکند، فحش میدهد، با کمترین واکنش از او روی میگرداند و گاه چنگ به دامان یار دیگری میزند؛ چنانکه اشعاری با سبک واسوخت در شعر چند دههی اخیر دوباره به چشم میخورد.
صمدی در بند زیر به توصیف عشقی آمیخته به هوس پرداخته که بُعد جسمانی و تنانهگیاش بر بُعد روحانی و معنویاش غلبه دارد، چنانکه با نگاهی تحقیرآمیز راحت معشوق را فحش میدهد:
سرگیجه گرفتم/ تلو تلو خوردم بر لبانش/ گردنی به آن قلمی/ و موهاش که میتوانســت غرقم کند/ تنها برای آنکه کشور شریفی نداشتم/ مرا به خدا سپرد لعنتی!
(صمدی، ۱۳۹۸: ۱۵)
در شعری دگر میگوید:
«راستی/ امروز دوست دخترم ترکم کرد/ این به هیچ کس ربطی ندارد/ با این حال تف به روحت ملا عمر»
(ص ۲۳)
او باعث و بانی شخصیترین چالشهای زندگی روزمرهاش را مناسبات آشفته اجتماعی ـ سیاسی میداند و نشان میدهد که اوضاع نابسامان و شوربختی اجتماعی و سیاسی خصوصیترین روابط ما را تحتالشعاع قرار داده است. چنانکه در هر دو مثال بالا به وضوح این ادعا اثباتپذیر است.
نگاهی خیلی سطحی و شیواره به دوستدختر (زن) در هر دو این نمونهها دیده میشود. زن آلتی برای کامجویی و هوسرانی دانسته شده است. هیچ نشانهای که مبین ارتباطی عاطفی و احساسی باشد دیده نمیشود. سعدی رفتن یارش را چنان پُر سوز و گداز توصیف کرده که مستقیم بر نفوس اثر میگذارد:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
اما در جهان مدرن نوعیت روابط رمانتیک تحول یافته است. در دسترس بودن معشوق باعث شده است که کمتر ما شاهد سوز و گدازهای «شهریار»گونه باشیم. دل به ایستگاهی تبدیل شده که پیوسته یکی میرود و دیگری میآید. به قول صمدی عاشقی به شغل تبدیل شده که پیوسته رنگ عوض میکند:
شــغل اســت عاشــقی/ عوض میشــود/ تعطیل نه/ ســنگ است در ســینهات/ بایــد بلد باشــی/ و دلی را که گذاشــتهای کنــار/ ببازی به چشمهایی/ که جز هوس نمیکند خواهش
(همان، ۵۵)
## شعر سرخط
یکی از قویترین شعرهای مجموعه برادریدن «سرخط» نام دارد. شعری پلیفرمی و پلیفونی است که در نوع خود موفق بوده و شاعر از پس تکنیک چندصدایی که در شعر اجرا کرده سربلند بیرون آمده است.
در «سرخط» پیوسته فضای شعر عوض میشود و صداهای مختلفی که نمایانگر شخصیتهای متفاوتی هستند نمود مییابند. هر کدام از این آواها زبان، گویش، فرم زبانی طبقه و قشر خود را بازتاب میدهند. شاعر از پس این بازنمایی و حفظ فردیت هر یک از این صداها به خوبی برآمده است.
در این شعر صدای آوازخوانی را میشنویم که شعر (کوچه تنگه، بله/ عروس قشنگه...) میخواند، صدای مجری که خبرها را میگوید، صدای ملاامامی که از شریعت میگوید و مردم را نصیحت میکند، صدای شخص پشتونی که به زبان مادریاش حرف میزند، صدای فرد مستی که از روی لحنش متوجه نشئهگی او میشویم و... قدرت شاعر در این بازنمایی و اجرای خوب قابل ستایش است.
دلی دارم پر/ که هر که میآید خالی نمیکند/ حتی اگر هزار بنشــیند جاش/ هنــوز قربانی همان گلولهام/ که شــهرم را گرفــت/ پدرم را/ و دهانم، فراتر از بیابانی/ که یک گوشــه افتاده باشــد غریب/ هر چه باز شد/ بسته شد/ تا کلاشینکف ـ این جهاز مادران ـ/ دلبری کند هنوز/ روی دســتهایی که زیبا بودند/ شبیه نقل و نبات گلوله میخوردند/ و کل میکشیدند/ کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله/ دست به زلفاش... نزنید!/ آبســتن تنهاییســت زلفهای بلندی/ که بخــت کوتاه کرد/ و به خبری که هم اکنون به دســت ما رسیده اســت/ آنقدر توجه کردیم/ که نارنجک کیکی روی میز شــد/ و زفاف، شــب جدایــی/ در ادامهی خبر/ به خدایی رســیدیم که در غزنی فقیریست/ هر چه مرگ تعارف میکند/ نمیمیرد کسی...
(همان، ۶۱ـ۶۲)
## سخن آخر
انتشار یک کتاب در هر سال انرژی فوقالعادهای میطلبد که بتوان در هر مجموعه خلاقیت و نوآوری خاصی را به نمایش گذاشت و تمایزی با آثار قبلی ایجاد کرد. توصیه من به آقای صمدی این است به جای افزودن بر کمیت اشعار و مجموعههایشان بر کیفیت آن بیفزاید. اگر شاعر یک مجموعه باکیفیت و تأثیرگذار بر شعر زمانهاش خلق کند خیلی ارزشمندتر از دهها مجموعهی ضعیف یا متوسط است.
## منابع
ـ صمدی، مصطفا. (۱۳۹۶). *من هم آدمم*، هرات: شعر جوان.
ـ ــــــــــ. (۱۳۹۸). *برادریدن*، هرات: آن.
ـ میرصادقی، میمنت. (۱۳۸۸). *واژهنامه هنر شاعری*، چاپ چهارم، تهران: مهناز.
نقدی از افسانه واحدیار
منتشر شده در فصلنامه ادبی-هنری شمیره، فصل اول، شماره سوم، خزان ۱۳۹۹
متن این نقد بدون هرگونه ویرایش و تغییر، مطابق نسخه منتقد منتشر شده است