کالبدشکافی یک شکاف

نگاهی به مجموعه شعر «من هم آدمم» اثر مصطفا صمدی

نقد از: پویان فرمانبر
هیچ‌گاه شعر و شاعر از یکدیگر جدا نبوده‌اند و طبعن هیچ یک از این دو به تنهایی توانایی عبور از مرزهای هستی شناسانه را ندارند؛ این تمهید نیز با تئوری مرگ مؤلف متفاوت بوده، جهان شاعر را هدف قرار داده است و نباید فراموش کرد که همواره جهانِ یک شعر ارتباطی جدا ناپذیر با زیست شاعر دارد! متأسفانه بسیاری از شاعران به دلیل تزلزل در شناخت شعر، اسیر فالوور و لایک‌هایی مجازی‌ می‌شوند که آنان را برای جذب مخاطب به سمت تصنع می‌بَرد. این‌گونه است که شعرِ فارسی درگیر سطرهای زیبا [و نه ساختار قدرتمند] می‌شود و دیگر به فرم و تخیل نمی‌رسد، این‌گونه است که فضای شاعرانه‌ای برای زیستِ تفکر به وجود نمی‌آید و بلاهت در ادبیات جولان می‌دهد، و این‌گونه است که زبانِ قدرت، فریباتر از قدرتِ زبان به چشم می‌آید و رادیکالیسم فرهنگی در نطفه پنهان می‌ماند. اساسن برای مبارزه با هرچیز باید فرهنگ آن را در عمق جست‌و‌جو کرد و با تراوش متشتت شعور، قلب دشمن را منهدم کرد؛ چندسال می‌شود که افغانستان درگیر جنگ‌های مستمر از جانبِ گروهک‌های تروریستی و آمریکایی‌ست که این قضیه قلب شاعران به درد آورده و حتا خیل زیادی از آن‌ها دل به مهاجرت داده‌اند. اما نکته‌ای که حائز اهمیت است برخورد سطحی‌شان با این مسئله بوده که اکثر آن‌ها نقش فرم و زبان را در شعرهای‌شان نادیده می‌گیرند و به سمت شعارهای سطری و سطحی می‌روند چرا که مردم همین را می‌خواهند؛ و چه چیزی اِغواگرتر از مردم؟ اما جهانِ شعرهای مصطفا صمدی، تنها مختصِ ظاهر و عواطفِ رویه‌نگر نبوده، خود را به احساس سطحی که در سطرهای زیبا جا خوش می‌کند محدود نمی‌سازد؛ یعنی علاوه بر محتوا و موتیف مقید، به فرم، تخیل و تولید فضای تازه اهمیت می‌دهد و تم‌های مختلف را به نمایش می‌گذارد. مصطفا صمدی یکی از همین شاعران است که اکثر شعرهای دومین مجموعه‌اش "من هم آدمم" را در غربت نوشته و این مهم در لابیرنت های معنایی_نشانه‌ای و فرمیکِ شعرش پیداست؛ درواقع با نگاهی تیز، دردِ وطنش را با غربتِ خود اینهمان کرده، به سراسر شعر تزریق می‌کند. به عبارت دیگر، این شاعر به کمک زیرساخت ذهنی‌اش فضاهای بدیعی خلق می‌کند که موجب تراوش متشتت شعور می‌شود. صمدی از همان مجموعه شعر اول، «بین دوری و دوزخ» ، نشان داد که شاعری دردمند و با استعداد است که شعر را برای شعر می‌خواهد اما کم‌تجربگی‌اش در نهایت منجر به عدم تعادل سیستم دیونیزوسی و آپولونی شعرهایش شد و همین مهم جهان و درد شاعر را بالقوه نگاه داشت. حالا اما با شاعر و مجموعه شعری پخته طرف هستیم که علاوه بر خلق فرم‌هایی تازه، به ساختار و لحن شعر نیز توجه دارد. در واقع پراکندگی در این مجموعه بسیار کاهش یافته و دیگر خبری از افکار تک‌سطری نیست بلکه با جهانی خودویژه به‌نام «من هم آدمم» روبرو هستیم. در ادامه با قلمی کلی‌‌نگر به ارتباط معنایی چند شعر اشاره خواهم کرد تا جهان این مجموعه برای مخاطبان ملموس‌تر شود؛ بسیار دشوار است! در این وانفسا چاره‌ای جز زیست در ذهن نیست و واقعن دشوار است که دست از همه چیز بِکشی و به کرم‌های سمجی که زمانی در چشمانت زندگی می‌کردند فکر کنی. چاره‌ای جز برهم‌زدن فضا و زمان نیست بلکه خاطرات و خانواده‌ات را کنار خودت بیاوری و در این غربت به رفتار خواهرت شک کنی و یا عصبیانت پدرت را بطلبی، نه خنده‌هایی که هیچ شباهتی به او ندارد: خواهر؟ بس کن با توأم جلوی خنده‌ی بابا را بگیر بگو مثل قبل قبلِ قرص‌هایش عصبی شود (قاب) گویا غربت، تنها تقابل با زمان را برنمی‌تابد و سراغ آمیزش با زبان هم رفته است. زبانی که منظور را می‌زند کنار تا خودش را لخت کند. زنهار! زبانی که مستقیم با شعور، تفکر و رادیکالیسم در ارتباط است. زنهار! و زبانی که واقعن بی رحم است. زنهار! اما وطن چه؟ چرا این تن هرگز از آدمی جدا نمی‌شود؟ چرا همیشه هوای زنی هار می‌کند تا پی آن بدود؟ زنی هار که وجود ندارد و تنها، هدفی‌ست که باید باشد: برای حرکت، برای شعور، برای این وطن و تن: زن/هار بند از رو سری‌ات باز کنی! زنهار مردمان شهر زنهار هزاره دارد بلند... شد (زن هار! ) هزاره را که نمایی از افغانستان است بلند کردند! درست مثل این خانه که صدای کفش‌های مردی با حکم تخلیه و کلت و شلوار بر پوستش خزیده، زخمی‌اش می‌کند. این خانه برای صاحب خانه است و صاحب خانه کسی جز خود خانه نیست! یعنی باید تنت را بیخیال شوی تا از این خانه دل بکنی: تق تق تق صدای کفگیر نیست صدای در است و مردی با حکم تخلیه با کُلت و شلوار در رژه پشت در (تق‌تق) در شعر «تق‌تق" با فرمی خودویژه هم روبرو هستیم که با ترجیع‌بندها و ترکیب‌بندهای متفاوت، بر صفحه کاغذ نقش بسته و به کمک هرمنوتیک، تولید فضای متفکرانه کرده است. اما فضای شاعرانه، تنها به این شعر و سطرها در افغانستان خلاصه نمی‌شود و گویا شاعر به چیزهای بزرگتری نیز می‌اندیشد؛ به انسان، به جهان و به نابرابری؛ به غصه‌ای که به سومالی گره زده‌اند و یا به گرگی می‌اندیشد که در وال‌استریت زوزه می‌کشد. همچنین در ادامه، شعرش را توسط تکنیک فاصله گذاری برجسته می‌کند و به این واقعیت طعنه می‌زند: می‌تواند جهان تو هم می‌توانی می‌توانی به جان جهان جهان این شعر بیفتی که فرم خوبی ندارد (جهان) اما این طعنه قرار نیست به اتمام برسد و در "ارکسترا" با "تو"ی نامعلومی طرف هستیم که شاید معشوق شاعر است و یا وطنش و یا شاید هردو! درست است؛ هرچیز اقتضای خودش را دارد اما این "خود" در کجا شکل گرفته است؟ چرا تفنگ؟ چرا چاقو؟ اصلن چرا همین معشوق؟ این سوال‌ها جهان‌بینی شاعر را نشان می‌دهد که کلیشه را به ذهنش راه نمی‌دهد و همه چیز را زیر سوال می‌بَرَد؛ کسی چه می‌داند شاید زن هار، همین سوال‌هاست! هرچیز اقتضای خودش را دارد مثل چاقو فقط برای پوست کندن میوه نیست می‌توانی بنشانی در سینه‌ام عمیق‌تر کاری‌تر دوستانه‌تر که اقتضای تو همین است (ارکسترا) آری! جامعه حجیم است و اقتضای‌ش همین ارتباط‌هاست. ارتباط آن‌دیگری با آن‌دیگری! ارتباط دست با چشم و یا پا و یا... از زنی که بوی قرمه می‌دهد تا مردی که چیزی جز تار سبیل نیست. از این‌گونه به دنیا آمدن تا زندگی نکردن. و از گل محمد تا گل محمد! زنی که بوی قرمه می‌دهد همان دختری‌ست که با انفجار، احساس خوشبختی می‌کند. این زن همان گل محمد است، همان تار سبیل.اما شاعر چه؟ آیا چیزی جز همین زهراست؟ آیا چیزی جز دینامیتی‌ست که دریافته است باید در کاغذ منفجر شود؟ زنی که بوی قرمه مردی که تار سبیلش و دختری که... تو عاشق کدام‌شان بودی گل محمد! که زندگی نکردی (جامعه) تخیل و زبان، تنها در "جامعه" خلاصه نمی‌شود و انگار در هوای برلین، باز هوای زبان به سر شاعر زده است تا خلاف کرده باشد! خلافی که در سطحِ شعر پیدا نیست اما اگر جوری دیگر و عمیق‌تر ببینی مشهود می‌شود. مثل اتاقی که هیچ پنجره‌ای تکلیفش را روشن نمی‌کند و یا دری که نمی‌ریزد بر خوشی! بریزد دری باز شود پنجره‌ای مثل یک دو هجا فحش یا قند/هاری در دلم مثل هوای برلین که بلد نیست خوب باشد (بیت/الخلا"ف") از "جهان" که به "دلدقی" نظر کنیم باز با همان "تو"ی نامعلوم طرفیم. "تو"یی که انگار سیمایی ندارد و تنها حسیتِ خالص است. انگار صورتک‌های مختلف بر چهره می‌زند تا دلیلِ زیست شاعر باشد. "تو"یی که مثل سوال، شاعر را می‌دواند تا... به راستی این‌همه صبر برای چه؟ این‌همه صبر برای دلی که سوراخ است به چه دردی می‌خورَد و یا اوضاعی که خراب! برای تو؟ "تو"یی که آن روبرو در آینه ایستاده است؟ صبر برای چه؟ دلم تنگ اوضاعم خراب و یک شهر طالبم برای تو (دلدقی) آری! هرچیز نهایتی دارد. از این نقد گرفته تا خاطراتی که باز شروع نمی‌شود، از جهانی که تنها جنگ را فراگرفته است، و از حماقتی که روز‌به‌روز بیشتر می‌شود. مصطفا صمدی ماهیت جهان را دریافته است. او می‌داند که مرزِ خنده تا گریه از تار مو هم باریک‌تر است، یا صلحی که برادرِ جنگ است. او شاعرِ این‌گونه شهود‌هاست، شاعرِ یکی کردنِ دوآلیزم‌ها و در نهایت، نابودی همه‌ی آن‌ها! دیگر فریب نمی‌خورَد. نه به "بیا اینجا"های معشوق اعتمادی دارد و نه به خود. او رزمنده نبوده اما ترکش‌هایی دارد که هرجا می‌رود همراهش است. با این حال، باز خطر می‌کند. پی معشوق را می‌گیرد تا با چاقو زخمی شود، یا دنبال کابل می‌گردد تا در اشک زندگی کند. برای او چیزی جز شعر اهمیتی نداشته، حاضر است که به خود بمب و دینامیتی ببندد تا در کاغذ منفجر بشود: هرگز به سیب در دست دختری فکر کرده‌ای آیا؟ نارنجکی‌ست که آن هم نهایتی دارد مثل همان قلک همان تفنگ نقد از "پویان فرمانبر

متن این نقد بدون هرگونه ویرایش و تغییر، مطابق نسخه منتقد منتشر شده است