برادریدن
شعر شماره ۱۳
تنهایان
ما کبوتران خستۀ معمول نبودیم
و عشق برای ما تنها در آسمان خالصه نمیشد
ما شیفته بودیم به درخت و گل و پروانه
و هر که را میدیدیم
دروازههای قلبمان را میگوشیدیم و عاشق میشدیم
هر چند بسته و محدود
و با ترس در کوچههای زندگی پَر میزدیم
در ذهن ولی آزاد بودیم
آزادی بودیم
برادریدن \ 36
دوست داشتیم که دوست داشته باشیم
و هر که از حوالی ما میگذشت
عاشق اگر نمیشد
دلش برای خودش الاقل بیشتر میتپید
ما همه تنهایان بودیم
دل ما برایمان میتپید
و خوش بودیم که به خوابهامان باور داریم
با باورهامان زندگی میکنیم
و از زندگی
سخت دست میکشیم
کشیدیم
حاال تو از پشت میلههای رسامی شده
با کلیشۀ پرنده در قفس
فریاد میبرآری که خستهای
اسیر خوش خیالی نمیشوی
و واقعیت در سرکهای شهر قدم میزند
نه در ذهنهای ما
که ما در ذهن هم پرندگان معمولی هستیم
و کسی گُل را
درخت را
عشق را
و زندگی را رعایت نمیکند
و دیگر هیچکس، هیچکس را رعایت نمیکند
نکردیم
از مجموعه «برادریدن» · صفحات 35 تا 37