عشق رحمت‌الله‌علیه

شعر شماره ۰۳

پُر است سرم از نمی‌دانم لب‌هایم از چه کنم و چشم‌هایم که به این عکس خیره مانده است مانده است چه کند در جهان احتمال‌ها تصمیم تو بودی و در روزهای سخت دست تو داستان تو «دوستت‌دارم» تو حاال ولی «نمی‌دانم»هایم بزرگ شده است هی بزرگتر دیگر نمی‌دانم به «دوستت دارم» چه بگویم و با «چکارکنم»هایم چه کار کنم نمی‌دانم!
از مجموعه «عشق رحمت‌الله‌علیه» · صفحات 7 تا 8