من هم آدمم

زن

کسی نیست که آدم را تمام و از زیبایی که افتاده در خانه بگیرد دستی که به دردش بخورد بلندش کند تا کم نیاورد پیش غم و خم بر ابرویش اگر افتاد زیباترش کند پلک بزند هی پلک روبروی آینه لب‌هاش غنچه غنچه گل بدهد بخندد موهاش را باز و بسته کند باز بخندد مثل آفتاب دور بزند هی دور روشن کند با چشم‌هاش خانه‌ را که دورم کرد تا قطار های زیادی مرا ببرد کوه های زیادی عبور دریاهای زیادی به خانه‌ام بریزند ‌ در من شنا کرده غرق شوند غرقم کنند و با یارهای زیادی در بارهای زیادی زیاد باشم حتی زیادی هیچکس اما زیرا نبود پذیرا نبود که تنهایی‌ام را بدزدد و در هوایی که ناخوش‌ست پلک های مرا از تخت بلند کند جز تو که زیرا نیستی و در خانه‌ای که باد کرده کنج دلت بدبخت‌تر از عروسی که پوشیده باشد سیاه آنقدر خوشی که واقعن ناخوشی
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 48 تا 50