صفحه ۱۳

نوشته شماره ۰۱

،نوشتن نقیصه است، نتوانستن است. شبیه کوری، بی‏زبانی یا یک سردرد مزمن .اما خطرناک‏تر .کورها زیاد حرف نمی‏زنند، چون فکر می‏کنند چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد الل‏ها به کلمه نیاز ندارند، مختصرن با ایما و اشاره کارشان را به پیش می‏برند. اما کسی که می‏نویسد کمبودِ بزرگتری دارد. از خیابان به خانه و از خانه به خویشتن فرار می‏کند تا در کلمات پناهنده شود و روی «نقیصه» و «نتوانستن» سرپوش .بگذارد. به خودش دروغ می‏گوید، دروغ را باور کرده و باورش را زندگی می‏کند مثلن در جهانِ واقع حتی دوستی و رابطه برایش دشوار می‏افتد. ازین‏رو خودش را ایزوله کرده و در نوشته‏هایش معشوقی خیالی ساخته و افسانه می‏پروراند. دیگران .هم به آن باور می‏کنند. چون همه فقدان دارند و پی ایده‏آل ذهنی خود می‏گردند اما نوشتن چیزی را حل نمی‏کند، گاهی وقت‏ها حتا فکر کردن هم نه! باید فقط دید. از هر کتابی فاصله گرفت، گوشه‏ای نشست و مرور کرد. باید دید پیرمردی که دست عصا را گرفته و با آرامی از حاشیه‏ی پیاده‏رو می‏گذرد و کودکانی سرخوش .که با شوق خستگی‏ناپذیری زندگی را به بازی می‏گیرند نیازی نیست فیلسوف تیترداری، شاعر خوش‌قریحه‏ای یا سیاستمدار آ گاهی بود. گاهی وقت‏ها تنها چیزی‏که آدم نیاز دارد همین دیدن است، نه گفتن، نه .نوشتن به جای دیدن می‏نویسم به جای گریستن می‏نویسم به جای بوسیدن می‏نویسم به جای در آغوش گرفتن می‏نویسم و این انگشت‏ها که راه می‏روند بر صفحه‏ی موبایل به جای لمس کردنت می‏نویسند من می‏نویسم ای مرگ بر من که می‏نویسم ای مرگ بر تو که می‏خوانی زندگی اگر دلیل قانع کننده‏تری داشت هر گز نمی‏نوشتم هرگز نمی‏خواندی
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحات 8 تا 9