صفحه ۱۳

صفر

سر و کارت که با کلمه افتاد، ننوشتن کارگر نیست، باید بنویسی. اگر نه کلمات میخ می‏‌شوند در تخت، خار در چشم و کابوس در سرت. مثل سایه با تو قدم می‏‌زنند، مثل خون در تو جاری‏اند و مثل پوست و لباس بر تن‏ تو اند. در دستشویی، حمام، سر میز غذا، سر صنف درس، ته قطار، منتظر اتوبوس و..‏. مثل بختک می‌‏افتند به جانت، خشکت می‏‌زند. تو را راحت نمی‏‌گذارند. انگار روح کلمات را آزرده‏‌ای و صرف در نوشتن آرام می‏‌گیری و آرامش‌‏شان می‏‌دهی. این‌‏ها دق‏‌ودلی نیستند، توصیه هرگز، تصاویر تمام‌‏قد من‏‌اند در چهارراه زمان. سلفی‏‌هایی هستند که در لحظات مختلف از خودم گرفته‌‏ام. آنی، درجا، زشت و زیبا، بدون روتوش و دست‏کاری. بعضی از این سلفی‏‌ها روی تخت، لخت گرفته شده‏‌اند، بعضی‏ وسط یک جلسه‏‌ی امتحان، بعضی در شب تاریک و در تنهائی محض، بعضی هم در یک پارتی با انبوهی آدم. این‌‏ها را در حالت خلسه نوشته‌‏ام، در مستی هم. در حضور هوش کامل و در غیاب او نیز؛ لخت و بی‏‌ریا. همه اما حالِ من است، زیرا من با گذشته کُشتی نمی‌‏گیرم. می‏‌گذارم و می‏‌گذرم نوستالژی‌‏بازی مثل سلفی‏ گرفتن با مُرده ‏است. آینده را هم نمی‌‏شود با فندک روشن کرد، اگر نه مثل سیگار می‏کُشتمش. من آینده‏ ننگرم. نه حافظه‏‌ای برای گذشته و نه عمری برای آینده‏ دارم، مریضِ اکنونم آیینه‏‌ای برابر حال گذاشته‌‏ام. این منم، حالا و همین‏جا؛ خوب و بد و زشت و زیبا. این‏جا مهمانی کلمات است. دروازه‏‌ام چهارتاق، بازِ آمدن است؛ بفرمایید!
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 7