صفحه ۱۳

نوشته شماره ۰۳

همیشه خوب می‏پوشید، برند و جدید‏. عاشق چیزهای لوکس بود. می‏گفت هر چیز مدرنی مرا زنده می‏کند، انرژی می‏دهد‏. معتقد بود که ارزش یک کاال به دوام و پایداری‏اش نیست، به میزان لذتی‏ست که به دارنده کاال منتقل می‏کند. همه .چیز را با برندش می‏شناخت یک جعبه کادویِ خالی با بسته‏بندی زیبا را به یک کادوی خوب و بدون بسته‏بندی ترجیح می‏داد. می‏خواست زیبایی سورپرایزش کند. می‏خواست ثابت کند هیچ را هم می‏شود زیبا کرد و از هیچ زیبایی خلق کرد. شاید به‏ همین خاطر بود که نام اکثر کارگردان‏های معروف دنیا را می‏دانست، با چهره‏ی تک تک‏شان آشنا بود بی آن که از آن‏ها حتا فیلمی دیده باشد. جمالت قصاری از نیچه، هدایت و چند شعر خوب از نرودا و شاملو ورد زبانش بود، اما مطمئن بودم .نمی‏دانست شعر خوردنی‏ست یا نوشیدنی نمی‏خواستم توی ذوقش بزنم، هیچ‏گاه نخواستم، پس الل ماندم. الل ماندم و با لبخند سر تکان دادم که در عصر رسانه آدم می‏تواند چیزی باشد که نیست، نقشی را بازی کند که بلد نیست. تناقض از سر و کله‏اش ببارد و به روی خودش هم .نیاورد. می‏تواند برای صلح هشتک بسازد، در عین حال با تفنگش سلفی بگیرد از فقر و گرسنه‏گی بشر حرف بزند و برند شورتش را عَ لَم کند. می‏تواند فمینیست .پُ رتیتری باشد، اما همسر و خواهرش در خانه نیستی را هستی کنند با لبخند سر تکان دادم چون نمی‏خواستم دهان باز کنم و تمامِ چیزهایی را که .باور دارد برایش باال بیاورم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 11