صفحه ۱۳
نوشته شماره ۱۴
ترسو! این آخرین کلمهای بود که از دهانش تف کرد و رفت. گفت آینده و من
.نتوانستم بگویم بمان
او عاشق پرواز بود، من ولی از ارتفاع میترسیدم، هنوز هم میترسم. افتادن
خطرناک است، کشنده است. هزار بار هم اگر بیفتی عادت نمیکنی و هر بار که
.زمین بخوری سرت میشکند، دست و پایت درد میگیرد
رابطه مثل ارتفاع است و خداحافظی مثل افتادن. هر بار دلم خون میشود، به
.درد میآید. از هر ارتفاعی روی دلم سقوط میکنم و سوراخی در دلم حفر میشود
تصمیم میگیرم دیگر به هیچ پلهای پا نگذارم، به ارتفاعی نروم. اما هر بار باال
.میروم و دیگری را هم با خود به پایین میکشم
اینهمه سوراخ در دلم آخر مرا دفن نخواهند کرد؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 23