صفحه ۱۳
نوشته شماره ۱۳
با جعبهی شیرینی آمده بود به دیدنم. چشمهایش برق میزد و از خوشحالی
میخواست پرواز کند. میگفت باالخره راضیشان کردهاست، بهتر ازین
نمیشود، واو
بعد از آن روز چندباری زنگ زدم که حالش را بپرسم و بگویم با بچهها فوتسال
.میرویم، او هم بیاید
اما خسته بود، میگفت همه چیز عوض شده است باید بیشتر کار کند و پول
بیشتری در بیاورد. تا به زندگیاش سر و سامان بدهد
.نمیدانم، شاید حق داشت
دیروز بعد از دو سال به من زنگ زد، میلرزید و صدایش خش داشت، انگار در
گلوش ریگ میسایید. میگفت دیگر نمیتواند از پس اینهمه بر بیاید، اشتباه
.کرده نامزد شده است، دارد دیوانه میشود و نمیداند چکار کند
آه و نالههایش شبیه گروه سربازی بود که روی اعصابم رژه میرفتند، میخواستم
:گوشی را قطع کنم اما دلم سوخت، فریاد کشیدم
.خفه شو و دیگر به من زنگ نزن
!شاید نمیدانست ولی حق داشتم. زندگی که خریدنی نیست ابله
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 22