صفحه ۱۳
نوشته شماره ۲۴
مثل یک خوشهی انگور که میفهمد شراب میشود، خوشم، خوشحالم، خوشی
.منم. مثلن تک تک دانههایش شعف از شاخسارم سرازیر است
،درست است! سرخوشم! سررر خوووش. مثل حسِ خوشِ اولین بوسه در خفا
.خراب خوشیام امشب
آنقدر شعف دارم که میتوانم دهان بر دهان شهر بگذارم و به تمام شهروندان
.حالِ خوش تزریق کنم
اصلن خوش دارم دور همین شمع الغرمُ ردنی بگردم و فکر کنم پروانه شدهام و یا
.حتا هر کسی اگر به گوشیام زنگ زد بگویم عاشقش هستم
،ماللی نیست، تو دیوانه خطابم کن، حاشا نمیکنم. هوش سرشار مرا چهکار
.حال سر خوش بیاور یار
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 33