صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۲

در مقابل آیینه می‏ایستم تو را می‏بینم. به چند تار سفید شقیقه‏ام نگاه می‏کنم. به .این فکر می‏کنم تو چه‏قدر پیر شده باشی که موهای من سفید شده است انگشت روی چین‏های پیشانی‏ات، این‏ درهای پرپیچ وخم، می‏گذارم. تو لغزیدن بلد نیستی، اما ابروانت شبیه کرکره‏ی دکانی تعطیل پایین افتاده است و .به آن لب‏ها مدت‏هاست دیگر سرخآب سفیدآبی نمالیده‏ای !چه کرده‏ای با خود، ای یار پشت پا خورده از زندگی .دست از سرم بردار، دنیای خودت را بده سامان .رنگ مویی بخر، سیاه شان کن، زاغ .و رهای‏شان کن که بریزند بر شانه‏هایت .برای دلِ خودت حتا به دروغ چیزی بمال به آن لب‏ها چشم‏هایت را سرمه کن. لبخندی از رضایت بزن. عشوه بیا برای آیینه، بگذار .قند در دلش آب شود هنوز در برابر آیینه ایستاده تو را می‏بینم. اشکم آیینه را می‏شکند. تو آینه را بغل .می‏کنی، به سینه‏ات می‏فشاری
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 62