صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۸

بر صندلی، روبروی خودم نشسته بودم. به صورت خودم خیره شده بودم. اول فکر می‏کردم سکوت کرده‏ام، اما نه، راستش دل و نادل بودم. انگار می‏خواستم به .خودم چیزی بگویم اما رویم نمی‏شد. باالخره ولی دل به دریا زدم کافه شلوغ بود و همهمه‏ی مشتریان زیاد. دهنم را نزدیک گوشم آوردم که چیزی .بگویم. ولی از خواب پریدم بلند شدم رفتم جلوی آیینه ایستادم. یکی داشت چشم در چشم به من نگاه می‏کرد. من نگاه کردم، او نگاه کرد، او نگاه کرد، من نگاه کردم. این بار نزدیک‏تر .شدم که چیزی بگویم .چیزی نداشتم. سرم را پایین انداختم و دور شدم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 69