صفحه ۱۳

نوشته شماره ۶۵

صدای زنگ موبایل از خواب بیدارش کرد. با چشمانی بسته انگشتانش را روی صفحه موبایل کشید تا خفه‏اش کند. کنج پتو را گرفت و غلتی زد تا دوباره بخوابد. گوشی دوباره زنگ زد. انگار به پلک‏هایش وزنه آویزان کرده باشند. به محض این‏که به سختی پلک‏هایش را از هم کَ ند تا از شر گوشی خالص شده و خاموشش کند، سرش مثل سوت فریاد کشید. فکر کرد که خودش را کمی به .سمت باال بکشد اما سرش چنان سنگین بود که نمی‏توانست استوار نگه دارد .گوشی از دستش افتاد وخودش هم ولو شد روی تخت این موبایل لعنتی دست‏بردار نیست. کدام احمقی است که نمی‏فهمد- .صبحِ یکشنبه‏ نباید زنگ بزند .به سختی تکانی به خودش داد، گوشی رابرداشت و مقابل چشم‏هایش گرفت میشل؟ الوو- الو خوبی؟ خوب خوابیدی؟- . سرم خیلی درد می‏کند. فکر می‏کنم باال می‏آورم- بخواب، بهتر می‏شوی. زنگ زدم که بگویم از ماجرای دیشب بین ما کسی- .خبر نشود کدام ماجرا؟- ... راستش هر دو مس- علی ادامه‏ی حرف میشل را نشنید و فهمید چه اتفاقی افتاده است. گوشی دوباره از دستش افتاد و خودش روی تخت پهن شد. به آرامی خنده‏ای کرد و با :خودش گفت . حیف! کاش می‏شد بخاطر بیاورم-
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحات 76 تا 77