صفحه ۱۳
نوشته شماره ۷۰
وقتی میبوسید چشمهایش باز بود. میگفت دوست دارم چشمهایم مثل دوربینی
.دم به دم را ذخیره کند
من اما هی چشمهایم را میبستم. دوست داشتم در آن دم غرق شوم، خودم را
.معلق حس کنم و در حالت خلسه فرو روم
میگفت؛ چشمِ باز یعنی اینکه دوستم داری و نمیخواهی این بوسه و لذت
.لحظهای باشد. پس باید باز بگذاری که ثبت ذهنت شود
من همچنان معذب بودم. ولی رفته رفته عادت کرده بودم که هنگام بوسیدن
چشمهایم را باز نگهدارم. بعد از مدتی وقتی همدیگر را میبوسیدیم، انگار
.نمیبوسیدیم، فقط نگاه میکردیم، ضبط و ذخیره میکردیم
به همین خاطر حاال الیه الیهی آن لبها مقابل چشمان من است و لشکر
دندانهایش هی هر دم تمام لحظاتم را میجود. و من از بوسیدن با چشمهای باز
.متنفرم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 83