صفحه ۱۳
نوشته شماره ۶۹
فراموشگری
من تمام خودم را به فراموشی مدیونم. سالهاست تالش میکنم فراموشکار
.ماهری باشم
.ازینرو خواب به عنوان یک مرگ خفیف همیشه برایم ارزشمند بوده است
چون در آن خواهی نخواهی آدم همه چیز را فراموش میکند؛ بدی و خوبی، لبخند
و اشک. آدم فراموش میکند چهقدر دیگران را دوست داشته، چقدر دیگران
دوستش داشتهاند، چهقدر خاطره در سرش تلمبار و چقدر غم باد کرده است
.کنج دلش
در فراموشی تازگی نهفته است. مثلن من هربار که فکر میکنم شاعرم، اذیت
میشوم، سرم سوت میکشد و دلم میشود خود را از پنجره بیاندازم پایین، یا
.همین قلم را تا بیخ در چشمم فرو میکنم
خوش دارم فراموش کنم که اصلن شعری نوشتهام. تا دوباره شوق نوشتن روی
.پوستم راه برود، به جلدم بخزد و مرا صدا بزند
!در فراموشی آرامش نهفته است. باید خوابید تا فراموش کرد. اما واحسرتا! دردا
دریغا از وقتیکه خوابت نبرد و تو غبطه بخوری به مُ ردگان، به خفتهگانِ دائم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 82