صفحه ۱۳
نوشته شماره ۷۳
سفر دانشگاه است و بهترین درسش هم اینست که یاد میگیری ارزش با فاصله
،رابطه مستقیم دارد. در النگشات همه چیز قابلدید است. آن گاریکش
تاکسیران، کفش دوز ته پیادهرو، نسوار تفشده بر کفِ خیابان و حتا گرد و خاک
.نشسته بر لباسهای رهگذران. میزانسنی عالی و بدون نقص
اما برای کسی که جزئی از این صحنه بوده و کمی دغدغهی «آدمی» را داشته
.باشد، تماشای درازمدت دیگران در النگشات به شدت فرسایشی است
.یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی لوکیشن کامل عوض شده است
اولش خوشت میآید. ظاهرن همه چیز ردیف بهنظر میرسد؛ امنیت و کار و
آسایش و تفریح و مشروب و سکس و الخ. سعی میکنی اُخت بگیری و کمتر
غُ ر بزنی. اما همین که کمی بگذرد این فکر مثل خوره به جانت میافتد. شبها
خوابت نمیبرد. و روزی نیست که از خودت نپرسی؛ من اینجا چه غلطی
!میکنم؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 86