صفحه ۱۳
نوشته شماره ۷۴
:حالش را پرسیدم
گفت؛ آن بیرون هم خبری نیست. بیمارستانیست بزرگتر. بعضی آدمها
،بیمارند، برخی تخت. هر کسی هم به محض اینکه یک تخت خالی گیر بیاورد
.بر آن دراز میکشد
تخت پای ضجه و دق دلی آدمها مینشیند. اما آدمها همین که کمی سرپا
شوند، تخت را رها میکنند. اولی، دومی، سومی، او هی همینطور صدها و
هزاران نفر را در خودش جا میدهد، التیام میدهد، پناه میدهد. آخرش اما باید
.تکه پارههایش را از داخل آشغالدانیها جمع کنی
پدر همانطور که روی تخت دراز کشیده، به سقف اتاق خیره شده بود. هر چند
ثانیه یک بار بین گپهایش نفس عمیقی میکشید و زیر لب با خودش میگفت؛
!آدمها! تختها
ِنمیدانستم استعاری گپ میزد تا از خودش بگوید. یا واقعن دلش برای تنهایی
.شلوغِ تخت درد میکرد
!انگار فکرم را خوانده باشد، گفت؛ نه، آدمها! آدمها
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 87