بیندوری و دوزخ
شعر شماره ۴۱
از متن یک سؤتفاهم
از تالقی نیروهای متضاد
از زنی که دستش بوی قورمه میدهد
و از مردی که تار سبیلاش به زندگی میچربد
ما اینگونه به دنیا آمدهایم
اینگونه پا سفت کردهایم
و اینگونه است که زهرا در دلش رخت میشوید
در سرش سنگ میساید
وگل محمد، که دینامیتی عمل نکرده است
خوشبختیاش را با انفجار اندازه میگیرد
49/مصطفا صمدی
زنی که دستش بوی قورمه میدهد
مردی که تار سبیلش به زندگی میچربد
دختری که در دلش رخت میشوید
!راستش را بگو گل محمد
تو عاشق کدام یک بودی
که نتوانستی ببینی
.نخواستی زندگی کنی
از مجموعه «بیندوری و دوزخ» · صفحات 48 تا 49