بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۴۸

نه غمی جانکاه در سینه دارم نه شادیی که دلم را به آن بیاویزم شده‌ام بمبی عمل نکرده که دنیا را جدی نگرفته‌ است اما حالِ انفجار دارد آن‌قدر که نمی‌داند آمده است بکُشد یا کشته شود حال انفجار دارم و این وصف ساده‌ی مردی‌ست که انفجار اما . حال هیچ کجای اش را ندارد
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 56