صفحه ۱۳

نوشته شماره ۱۱

.دستت به ارتفاع خودت که نرسد وطن پاره تن‏ات هم باشد باال می‏آوری‏اش کفش‏های سفر وصله‏ات می‏شود و آن‏قدر می‏چسبد که هیچ مقصدی از پس جدا کردن‏شان بر نمی‏آید. تو هم می‏روی تا ادامه داده باشی، می‏روی که ثابت .کنی پاها برای رفتن آفریده شده‏اند، کفش‏ها برای رفتن، خیابان‏ها برای رفتن می‏روی و دیگر فرقی نمی‏کند زبانِ عقده‏هایت دری است یا دوری. پلک‏هایت که لنگ ظهر از تخت پرید و تنهایی که به پیراهنت رخنه کرد، دوست داری د‏ر گریه پناهنده شوی و فکر کنی به لذت احمقانه‏ی بدبختی در شهری دور، در بین مالها، گرگ‏ها و انسان‏هایی از جنس فیروز که با تمام قندوزی بودنش نشان .اجتماعی‏ست که اصالتش را از دست نداده است گریه کن دوست من! حق داری نداری گریه کن. جهان جای خوبی برای .خنده‏های تو نیست، جز برای عکس‏های سلفی‏ات
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 20