صفحه ۱۳

نوشته شماره ۱۲

خانه نزدیک بود، زبان نزدیک‏تر. آدرس دلتنگی‏هایش را بلد بود و می‏توانست چشم بسته از بقالی سرِ کوچه سیگارنخی بخرد و خودش را به نیمکت پارک !برساند. بنظرم همین‏ها کافی بود اما راه‏های ناشناسی از سرش می‏گذشت. نقشه‏ای در جیبش داشت که دنیا را .کف دستش بگذارد اما کجا؟! جایی مگر هست که آنجا باشی؟ کافی‏ست انگشت بگذاری بر نقشه، تا درد از جای جایش فوران کند، تا غربت از کنارش بزند بیرون، تا ببینی برای جهان فرقی نمی‏کند تو سیگارت را کنار فواره‏های چوک گلها دود می‏کنی، یا .کنار یک گله دختر در سواحل آنتالیا ِزندگی کارش همین است که وسوسه‏ات کند دستِ درازِ ماندن را بگیری یا پای .دورِ رفتن با این‏همه مواظب تنهایی‏ات باش. دفعه بعد دو نخ سیگار بگیر، پارکی دیگر انتخاب کن، آدمی جدید. حتا تی شرت‏ات را عوض کن. نگذار روزمرگی پای .بودنت را امضا کند
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 21