صفحه ۱۳

نوشته شماره ۶۳

لب‏هایی داشت خوردنی‏، گردنی کشیده، موهای نرم و بدنی خدا. نمی‏دانستم .کدام را اول‏تر لب بیندازم، کدام را بعدن تمام شب در کوه و کتل بودم. از دامنه‏ی چشم‏نواز باسنش به قله می‏رفتم و باز در اقیانوس موهایش ماهی می‏شدم تا شنا کنم. به چشم‏هایش که می‏دیدم انگار .دو مهتاب در آسمان صورتش در گردش بود این‏ها همه درست! اما اگر صادق باشم، نیستم. این روزها دارم خودم را به حد زیادی تلف می‏کنم. با کسی زندگی می‏کنم که آرزو داشتم حتا لحظه‏ای در آغوشش گرفته و ببوسمش. حاال همچنان که در آغوشم لمیده به این فکر می‏کنم .که چقدر دلتنگ تنهایی‏ خودم هستم دوستش می‏دارم اما با او نمی‏توانم تنهایی خودم را انجام دهم. وقت نمی‏کنم فکر کنم، قادر نیستم بنویسیم، حس می‏کنم خودم نیستم و هی نقش بدی از .خودم را بازی می‏کنم «بودن»ی داشت خواستنی، دارد. سری دارم سرگردان، خواهم داشت. نمی‏دانم .قید کدام را اول‏ نزنم، کدام را بعدن
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 74