صفحه ۱۳

نوشته شماره ۶۸

.کسی‏که آدم‏ها را همان‏طوری که هستند نمی‏پذیرد، از قضاوت کردن می‏ترسد و کسی‏که از قضاوت کردن می‏ترسد فقط یک ایده‏آل ذهنی از آدم‏ها در کله‏ی پوکش دارد و می‏ترسد همه با آن مطابقت نداشته باشند. ذهن این‏طور آدمی تنوع .شخصیتی را نمی‏پذیرد. از همه‏ی آدم‏ها یک تیپ خاص در سرش دارد من فکر می‏کنم «قضاوت نکن» بیشتر ساخته‏ی ذهن کسانی است که از قضاوت شدن می‏ترسند و مدام نگران این هستند که مبادا جز همین چهره‏ی نقاب‏دار و پیکر منقش شده با رخت و لباس، چهره دیگری هم در نزد دیگران .داشته باشند به همین خاطر کارشان را با «قضاوت نکن» به پیش می‏بردند. این‏ها در حقیقت .‏به درون آدم‏ها کاری ندارند، فقط از روی آدم‏ها می‏پرند ،من هربار در ذهنم تصویرهای مختلفی از آدم‏ها می‏سازم؛ گاو، گوسفند، خالق شارالتان، لندغر، باحال، خوشرو، دلبر، لوده، دوست‏داشتنی، آشغال و الخ... و .حق می‏دهم اگر آن‏ها هم همین کار را با من انجام دهند قضاوت استعداد است و خالقیت. اصلن خودِ خودِ شعر است. چون هر قضاوتی بر اساس چیدمان نشانه‏ها و سرنخ‏ها بدست می‏آید. و این خودش زیباست که آدم قادر باشد از هیچ یا چند نشانه‏ی مجرد یک موضوع بسازد. مثل کلمات که به تنهایی تکه ابرهای جدا افتاده و معلق در آسمان‏اند. اما چینش .آن‏ها در کنار هم ما را به آفرینش فضا، زمان و جهانی تازه می‏رساند پس برای من این جذابیت دارد و اگر دفعه‏ی بعد دیدی که از تو فرار می‏کنم، تو را در آغوش می‏کشم، به تو می‏خندم یا حالم از تو بهم می‏خورد، به خودت نگیر. تو .هم شروع کن به بازی، رو راست باش. ببین چه جانوری پشت این چهره می‏بینی !یاال، زودباش
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحات 80 تا 81