صفحه ۱۳

نوشته شماره ۸۰

المپ پایین‏تر آمده بود. با دست گرفتمش. به او خیره شدم. روی پاهایم جا به جا می‏شدم و هی ماه را بین انگشتانم حرکت می‏دادم. یک آهنگ اسپانیایی نرم که نمی‏دانم چی می‏خواند، به بدنم انعطاف بیشتری می‏داد. هی ماه را روی انگشت‏هایم می‏چرخاندم و زمین را زیر پاهایم. بیشتر خیره شدم. او هم به من خیره شده بود. حس کرد که می‏خواهم چیزی بگویم، اشتباه می‏کرد. من فقط .نگاه بودم .حس می‏کردم می‏خواهد چیزی بگوید، اشتباه نمی‏کردم دل نا دل گفت؛ خوبی؟ چیزی زدی؟ .لبخند محوی روی لب‏هایم نقاشی شد لب‏هایم را نزدیک‏اش بردم. می‏خواستم بگویم عزیزم، ماهم، تو نشه‏ای که از آسمان پایین آمدی و به سقف اتاقم چسبیدی .که این برقِ لعنتیِ اجاره‏ایِ وارداتی رفت
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 93